./می گویند شیشه ها بی احساسند.اما وقتی روی پنجره ی بخار گرفته ی اتاقم نوشتم دوستت دارم آرام آرام گریست... .
ندانستم...
شیشه از کجا قصه ی عشق مرا فهمید که این چنین با دل بارانی من همراه شد ...؟
شاید پنجره هم چشم به راه مسافری است ...
نه !... مگر می توان جز قصه عشق تو گفت و گریست ...؟!!
ماه من ...!
دیگر نمی تابی بر دل تاریک منو شیشه...؟
بیا تا یک بار دیگر از پشت دل صاف شیشه به تو نگاه کنم و دیوانه شوم ...
دیوانه ای که به تو نگاه میکند و سیر نمیشود و دیوانه تر میشود تا خماری مستی اش را با نگاه دوباره به تو بر طرف کند ...
تن گرمت را دوباره به من ببخش تا شراره در من بی افروزی ...
اگر ازکوچه دل تنگی من دوباره گذشتی ترنم قصه ی عشق یک دیوانه یادت نرود که رفتی از کاسه ی بی ارزش وجودش ... اما ...
اما ... ندیدی که دل کوچکش چگونه خود را بر در و دیوار سینه اش می کوبید و تو را تمنا میکرد.
دلی که وقتی پشت سر گذاشتی اش دیگر برای پروانه ها نسوخت ...
اما سوخت برای من و شیشه که در گلوی یک قناری ماندیم ...
نازنینم ...!
برگرد تا خانه ی چشمانت را از صدای شکوفه پر کنم ... .
آنچه يافت می نشود آنم آرزوست ... .